لغت نامه دهخدا
بدرست. [ ب ِ دُ رُ ] ( ق مرکب ) بتحقیق.تحقیقاً. بدرستی: و شنودم بدرست که این سرهنگان را سلطان مسعود پوشیده گفته بود که گوش بیوسف می دارید چنانکه بجایی نتواند رفت. ( تاریخ بیهقی ).
بدرست. [ ب ِ دُ رُ ] ( ق مرکب ) بتحقیق.تحقیقاً. بدرستی: و شنودم بدرست که این سرهنگان را سلطان مسعود پوشیده گفته بود که گوش بیوسف می دارید چنانکه بجایی نتواند رفت. ( تاریخ بیهقی ).
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 او را به بحر و بدر صفت کن ز بهر آنک بحرست روز بخشش و بدرست روز تار
💡 يك خرى را به عروسى خواندندخر بخنديد و شد از قهقه سست.گفت من رقص ندانم بسزامطربى نيز ندانم بدرست.بهر حمالى خوانند مراكآب نيكو كشم و هيزم چست.(39) دفع بى اختيار بودن ادرار در مردان پروستات
💡 ۴- آن مردی که گفتید در آن بیابان با داسی تیز میآید و هیچ لابهای نشنود و خشک و تر را با هم بدرود، بدرستی که زمانهاست و ما همچون گیاهانیم که به پیر و جوان ما نمینگرد و هر آنچه دستش رسد، برچیند.
💡 بکشت غیرت عشقم اگر چه پا بدرستی ببین که رشک محبت رسیده تا به چه غایت
💡 امیر خواند چو منشور شاه را بدرست ز ناز سر زد بر نه سپهر و هفت اختر