براد

لغت نامه دهخدا

براد. [ ب ُ ] ( ع مص ) ضعیف دست گردیدن. || رسول ساختن. || تگرگ زده شدن. برد القوم ( بصیغه مجهول )؛ تگرگ زده شدند، و همچنین بردت الارض؛ تگرگ زده شد زمین. || ( ص ) سرد. ( از منتهی الارب ).
- ماء براد؛ آب سرد. ( مهذب الاسماء ) ( منتهی الارب ) ( آنندراج ).
براد. [ ب َرْ را ] ( ع ص ) کوزه آب سردکننده. ( مهذب الاسماء ). سردکننده. خنک کننده. و رجوع به بُراد و بَرْد شود.

فرهنگ فارسی

کوزه آب سرد کننده سرد کننده.

جمله سازی با براد

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 جهانش گشته برادی و راستی خوشنود زمانه داده برادی و راستیش اقرار

💡 آن بار خدایی که برادی و بمردی انگشت نمای است چو ماه مه شوال

💡 ایا بمردی ملکت گشای و دشمن بند و یا برادی گوهر فروش و مدحت خر

💡 چون دست تو برادی ابر بهار نیست چون لفظ تو بپاکی در منیر نیست

💡 ای شاخ فتح غنچه، بشادی بسی ببال وی ابر بحر قطره، برادی بسی ببار

دلخ یعنی چه؟
دلخ یعنی چه؟
رویداد یعنی چه؟
رویداد یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز