بی غذا
مترادفها
گرسنه، بیخوراک
متضادها
سیر
لغت نامه دهخدا
بی غذا. [ غ َ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + غذا ) بی خوراک. بی طعام. بی قوت. رجوع به غذا شود.
فرهنگ فارسی
بی خوراک. بی طعام. بی قوت.
جمله سازی با بی غذا
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 جامع این ذرهها خورشید بود بی غذا اجزات را داند ربود
💡 گر تو ز حرص محمدت خواجه بی غذا بنشستی این طمع نتوان داشتن ز غیر
💡 بی تو ای قوت روان دل را قوت نبود بی غذا ماندن بیمار مروت نبود
💡 کودکان بی غذا در مناطق جنگزده و آسیبدیده از بحرانهای انسانی، بیشترین آسیب را از کمبود مواد مغذی و ویتامینهای ضروری میبینند.
💡 او تمام روز را بی غذا گذراند تا بتواند تمام حقوق و پاداش خود را برای کمک به خیریههای محلی و نیازمندان جمعآوری کند.
💡 در آن فصول سخت زمستان که برف همه را پوشانده بود، بسیاری از حیوانات جنگل به دلیل بی غذا ماندن، جان خود را از دست دادند.