بیهده گوی

لغت نامه دهخدا

بیهده گوی. [ هَُ دَ / دِ ] ( نف مرکب ) بیهوده گوی. بَذی. بذی اللسان. هزال. هذار. یافه گوی. یاوه درای:
خاقانی اگر بیهده گفت از سر مستی
مستی به ازو بیهده گوی تو ندیدم.خاقانی.من از کجا و نصیحت کنان بیهده گوی
حکیم را نرسد کدخدایی بهلول.سعدی.رجوع به بیهوده گوی شود.

فرهنگ فارسی

بیهوده گوی. بذی. بذی اللسان. هزال. هذار. یافه گوی. یاوه درای.

جمله سازی با بیهده گوی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 هزار سر شده بیش است پیش میدان گوی بگفتگوی محال و زبان بیهده گوی

💡 در سر تیغ زبان بیهده گویان را نیست فتنه هایی که نهان زیر سر سر گوشی است

💡 گر دمی نیز شوی رام من ای طرفه غزال تا هماندم به رهی بیهده گویی برسد

💡 گفتند ازین پیش بهم بیهده گویان در پارس نه جز تنگ قماش و شکر آید

💡 گوی گفتن ذقنت را سخن بیهوده ست گوش تا چند به هر بیهده گویی داری

💡 بتا، گر گویمت بوسی ز لب ده مگیر این بیهده گویی ز پستی

کلمه یعنی چه؟
کلمه یعنی چه؟
گس یعنی چه؟
گس یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز