لغت نامه دهخدا
بشق. [ ب َ ] ( ع مص ) زدن به عصا کسی را. ( از اقرب الموارد ). کسی را بچوبدستی زدن. ( از منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ). || تیز نگریستن کسی. || بشق المسافر و منع الطریق؛ بازماند یا بند گردید یا ملول شد یا عاجز گردید از سفراز بسیاری باران چنانکه باشه از پریدن یا شکار کردن در باران عاجز ماند. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). || ( اِ ) پیکان. ( مؤید الفضلاء ).
بشق. [ ب َ ش ِ] ( ع ص ) رجل بشق؛ مردی که اگر در کاری وارد شود نتواند از آن خلاصی یابد. ( از ذیل اقرب الموارد: بنقل ازلسان العرب ). و رجوع به نشوء اللغه ص 24 و 25 شود.