دانه چین

لغت نامه دهخدا

دانه چین. [ ن َ / ن ِ ] ( نف مرکب ) که دانه چیند. که دانه برچیند. که دانه از زمین بردارد:
هواست دانه و من دانه چین و هاویه دام
اگر به دانه نمانم بدام درمانم.سوزنی.در پناه پهلوان کبک و تذرو آرد برون
چوژکان دانه چین از بیضه شاهین و باز.سوزنی.جهانست بسیار و مردم بسی
به تنهاش خوردن نیارد کسی
اگر هست پروانه روی زمین
هوا مرغ دارد بسی دانه چین.؟ ( از تاریخ سلاجقه ٔکرمان ).زو شده مرغان فلک دانه چین
زآن همه را آمده سر بر زمین.نظامی.چون هما اندک خور و کم شهوتم دانندو من
چون خروس دانه چین زانی و شهوت پرورم.خاقانی.|| گدا. و رجوع به دانه چیدن شود.

فرهنگ فارسی

که دانه چیند که دانه بر چیند

جمله سازی با دانه چین

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 مهر انور کز طلوعش گردد انجم ناپدید گرد بام قصر قدرش مرغی آمد دانه چین

💡 چون نباشد نظر کس به تو باز دانه چین مرغ شوی وقت نماز

💡 بسا شکره افتاده بر روی خاک شد از صحبت دانه چینان هلاک

💡 به دقت نکتش طوطیان گویا را فرو شده سر منقار دانه چین بینی

💡 در سخن دانه چین نما و بسلک آر دانه و که را فر و بیز بغربال

💡 مدتی در دامگاه خاک بودم دانه چین یاد{م} آمد لذت این آبخور باز آمدم

معلق یعنی چه؟
معلق یعنی چه؟
تولدو یعنی چه؟
تولدو یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز