خشک لب

لغت نامه دهخدا

خشک لب. [ خ ُ ل َ ] ( ص مرکب ) گرسنه. نهار. غذا ناخورده:
چو از خنجر روز بگریخت شب
همی تاخت ترسان دل و خشک لب.فردوسی.یکی را ز کمی شده خشک لب
یکی از فزونیست بی خواب شب.فردوسی.شود مرد درویش از آن خشک لب
همی روز را بگذراند بشب.فردوسی.کسی کو ندارد بود خشک لب
چنان چون تویی گرسنه نیمه شب.فردوسی. || تشنه. ( یادداشت بخط مؤلف ):
بکار آب که این لفظ صوفیان دانند
برفت آبش و از آب شرع خشک لب است.خاقانی.خیری بیمار بود خشک لب از تشنگی
ژاله که آن دید ساخت شربت کوثرگوار.خاقانی.زبان تر کن بخوان این خشک لب را
بروز روشن آر این تیره شب را.نظامی.

فرهنگ فارسی

گرسنه نهار

جمله سازی با خشک لب

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 بر لب تو لب نهاد زان شکرین لب شدی خشک لبان را ببین چونک سقا یافتی

💡 وانکس که زبان کرد ببدگفتن او تیز در دست اجل خشک لب و خشک زبان باد

💡 هر دو تن از هول دریا ای عجب در تحیر باز مانده خشک لب

💡 چو ابری میگریست و در عجب ماند که در دریا، چو دریا خشک لب ماند

💡 منم خشک لب، اوست بارنده میغ؛ چرا آب از تشنه داری دریغ؟!

کون کردن یعنی چه؟
کون کردن یعنی چه؟
حاشیه یعنی چه؟
حاشیه یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز