لغت نامه دهخدا
جفاجوئی. [ ج َ] ( حامص مرکب ) عمل جفاجو. جفاجو بودن. کار جفاجو. ستمگری. بیداد. ظلم. رجوع بجفا و ستمگری و ظلم شود.
جفاجوئی. [ ج َ] ( حامص مرکب ) عمل جفاجو. جفاجو بودن. کار جفاجو. ستمگری. بیداد. ظلم. رجوع بجفا و ستمگری و ظلم شود.
عمل جفا جو جفا جو بودن کار جفاجو ستمگری بیداد ظلم.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 در حسن و جمال تو سخن می نمیتوان گفت الا که جفا جوئی و پیمان گسلی تو