بی نفس

لغت نامه دهخدا

بی نفس. [ ن َ ف َ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + نفس ) آنکه دَم نداشته باشد. ( آنندراج ). دم بسته و بیدم. ( ناظم الاطباء ). ضعیف. عاجز. که از فقر و عجز دم بر نتواند آوردن:
بی نفسی را که زبون غمست
یاری یاران مددی محکم است.نظامی.- جان بی نفس؛ سخت درمانده:
نیست ما را جز خموشی لذتی از زندگی
ما بجان بی نفس مانند ماهی زنده ایم.صائب.فلان جان بی نفس از در آمد؛ نفس زنان و سخت درمانده و از تاب و توان رفته.
- مرغ سیاه بی نفس؛ بادمجان ( در تداول عوام گیلانیان ).
|| در شاهد زیر بمعنی کسانی که قدرت دم برآوردن ندارند. و بمعنی خموش و عاجز و مضطر نیز می باشد: اولاً لشکر آل مرتضی که باشند شیرمردان... باشند و.... نه مشبهیان اصفهان و... بی نفسان ابهر. ( کتاب النقض ص 475 ).

فرهنگ فارسی

آنکه دم نداشته باشد ٠ دم بسته و بیدم ٠ ضعیف ٠ عاجز ٠ که از فقر و عجز دم بر نتواند آوردن ٠

جمله سازی با بی نفس

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 اسیر بوده او بی نفس چو سنگ صدف یتیم کرده او بی عقب چو در یتیم

💡 کار دلها نشود بی نفس گرم تمام ماه از خویش محال است منور گردد

💡 تو نفس سگ برون گردان در اینجا که بی نفس آئی اینجا گاه یکتا

💡 صورت دیوار می آید به جان بی نفس وقت بیرون آمدن از خانه در دنبال او

💡 باز می گردد به جان بی نفس سوی عدم هر که در ملک وجود آید ز روشن گوهران

💡 شمع از گداز یافت به افسردگی نجات راه سلوک بی نفس آتشین مگیر

گاییدن یعنی چه؟
گاییدن یعنی چه؟
پرچم ایران یعنی چه؟
پرچم ایران یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز