بولهب

لغت نامه دهخدا

بولهب. [ ل َ هََ ] ( اِخ ) ابولهب:
تبت یدا امامک روزی هزار بار
کاین فعل از وی آمد نامد ز بولهب.ناصرخسرو.بولهب با زن به پیشت میرود ای ناصبی
بنگر آنک زنْش را در گردن افکنده کنب.ناصرخسرو.از مصاف بولهب فعلان نپیچانم عنان
چون رکاب مصطفی شد ملجاء و منجای من.خاقانی.سحر حلال من چو خرافات خود نهند
آری یکی است بولهب و بوترابشان.خاقانی.احمد که سرآمد عرب بود
هم خسته خار بولهب بود.نظامی.و رجوع به ابولهب شود.
- بولهبان وقت؛ کنایه از مخالفان و مستبدان و منکران دلایل معقول و منقول و محسوس. ( ناظم الاطباء ).

جمله سازی با بولهب

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 آری ز نور بولهب اندر نهیب نار اندر بهشت خاک کف یار غار به

💡 گر کرم باشد روا بی احتساب بولهب را فرق کو با بوتراب

💡 ورنه حمال حطب باشی حطب در دو عالم هم‌چو جفت بولهب

💡 همچو حبیب اللهی باید معراج را بولهب ناسزا،لایق لولاک نیست

💡 خسیس را ز مدارا زبان دراز شود ز آب شعله کشد آتشی که بولهبی است

💡 نیافت صیقل احمد ز کفر بولهب ار چه ز سرکشی و ز مکرش دلش قنینه خون شد

تیزی یعنی چه؟
تیزی یعنی چه؟
طرز یعنی چه؟
طرز یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز