بلهوسی
متضادها
جدیت، وقار، متانت
لغت نامه دهخدا
بلهوسی. [ ب ُ هََ وَ ] ( حامص مرکب ) بلهوس بودن. سبک رایی و گذارش وقت به آرزو و هوس بسیار. ( ناظم الاطباء ). و رجوع به بلهوس و بُل شود.
- بلهوسی داشتن؛ آرزو و هوس بسیار داشتن. ( ناظم الاطباء ).
- بلهوسی کردن؛ گذرانیدن وقت را به هوس و آرزوی بسیار. ( ناظم الاطباء ).
فرهنگ فارسی
۱ - پرهوسی هوسکاری. ۲ - گذراندن وقت بارزو و هوس بسیار داشتن.
جمله سازی با بلهوسی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 من عاشق و رند و می پرستم من بلهوسی هوا پرستم
💡 این شیوهٔ عشق هر خسی را نبود وین واقعه هر بلهوسی را نبود
💡 نشانده بلهوسی های دل، بدین روزم خراب، خانه دل، خانه ها خراب دل است
💡 عمر بگذشت به بی حاصلی و بلهوسی ای پسر جام میم ده که به پیری برسی
💡 گفتمش کام من آخر ندهی گفت به ناز چه کنم با تو صفایی چقدر بلهوسی
💡 بلهوسی گفت به لیلی به طنز رو که چنین قابل و موزون نئی