برون بردن
مترادفها
خارج کردن، بیرون آوردن
متضادها
درون آوردن، وارد کردن
لغت نامه دهخدا
برون بردن. [ ب ِ / ب ُ ب ُدَ ] ( مص مرکب ) بیرون بردن. خارج کردن:
چون سپه را بسوی دشت برون برده بُوَد
گردلشکر صدوشش میل سراپرده بُوَد.منوچهری.بعداز هزار سال همانی که اولی
زین در درآورند و از آن در برون برند.ناصرخسرو.بترسد خردمند ازین بحر خون
کزو کس نبرده ست کشتی برون.سعدی.این مطرب ما نیک نمیداند زد
زینجاش برون برید و نیکش بزنید.سعدی.- برون بردن سر از کهتری؛ نافرمانی کردن:
ور ایدونکه نایم بفرمان بری
برون برده باشم سر از کهتری.فردوسی.
فرهنگ فارسی
( مصدر ) بیرون بردن
جمله سازی با برون بردن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 نه آسان است سر از حلقه مستان برون بردن سری آشفتهتر از طرّهٔ دستار میباید
💡 ترسمت باز از این چرخ نگون مردن و کشتن شمع را باید ازین خانه برون بردن و کشتن
💡 باده نتواند برون بردن مرا از فکرِ یار دست دایم چون سبو در زیرِ سر باشد مرا
💡 مرگ در قلزم قهرش اگر افتد به مثل جان برون بردن از آن ورطه نیارد به شناه
💡 نیست آسان غم برون بردن ز دل احباب را بر سر خاری چه خون از چشم سوزن می رود