بوق زدن

لغت نامه دهخدا

بوق زدن. [ زَ دَ ] ( مص مرکب ) از عالم سرنا زدن و نای زدن. ( آنندراج ). نواختن بوق. ( فرهنگ فارسی معین ):
چون بوق زدن باشد در گاه هزیمت
مردی که جوانی کند اندر گه پیری.( از قابوسنامه ).در هزیمت چون زنی بوق ار بجایستت خرد
ورنه مجنونی چرا می پای کوبی در سرب.ناصرخسرو.تو نیز اندر هزیمت بوق می زن
ز جاهی خیمه بر عیوق می زن.نظامی.|| کنایه از گوز دادن. ( آنندراج ) ( فرهنگ فارسی معین ).

فرهنگ فارسی

( مصدر ) ۱ - نواختن بوق ۲ - گوز دادن.

جمله سازی با بوق زدن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 که در وقت جوانی پیری نرسد، چنانکه جوانان را نیز پیری نرسد، که جوانی کردن در پیری بوق زدن بود در هزیمت، چنانکه من در زهدیات گفتم؛ بیت:

💡 چون بوق زدن باشد، در وقت هزیمت مردی که جوانی کند اندر گهِ پیری

افق یعنی چه؟
افق یعنی چه؟
هوابد یعنی چه؟
هوابد یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز