لغت نامه دهخدا
برزیگری. [ ب َ گ َ] ( حامص مرکب ) برزگری. زراعت. کشاورزی:
... و زنانشان نیز برزیگری کنند. ( حدود العالم ). هیس؛ جمیع اسباب برزیگری از جفت گاو و جز آن. ( منتهی الارب ). رجوع به برزگر شود.
برزیگری. [ ب َ گ َ] ( حامص مرکب ) برزگری. زراعت. کشاورزی:
... و زنانشان نیز برزیگری کنند. ( حدود العالم ). هیس؛ جمیع اسباب برزیگری از جفت گاو و جز آن. ( منتهی الارب ). رجوع به برزگر شود.
زراعت کشاورزی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 برزیگری آموختی و کشتی این دانه زمانی که مهرگان است
💡 شنیدم بود در دامان راغی کهن برزیگری را، تازه باغی
💡 به برزیگری داشت مادر ورا که بودش بسی ملک اندر خورا
💡 کار خالد جز به جعفر کی شود هرگز تمام زان یکی جولاهگی داند دگر برزیگری
💡 به هریک یکی گاو داد و خری ز لوری همی ساخت برزیگری
💡 بدی کار آن قوم برزیگری به صحرای جیحون و مرو و هری