شایم

لغت نامه دهخدا

شایم.[ ی ِ ] ( ع ص ) نعت فاعلی از «ش ی م » شائم. دورنگرنده به برق و مانند آن. ( حاشیه تاریخ بیهق چ بهمنیار ص 1 ): و شایم بوارق لطایف او از ظلال نیل آمال محروم نگردد. ( تاریخ بیهق ص 1 ). رجوع به شائم شود.

جمله سازی با شایم

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 نه من مراو را شاگرد شایم و نه رهی نه آنکسی که مراو ترا بداست استاد

💡 دستم شکند فلک من این را شایم آری چو گزیز نیست باری پایم

💡 اگر شایم به مهر و دوستداری ز من بردار بار گرم و خواری

💡 زر گفت مرا که من تو را کی شایم آمد آهن گرفت هر دو پایم

💡 اسعد سعد آنکه سعد اکبر گوید تاج سرت نی که خاک پای تو شایم

💡 روضه کو خاک آدم را بباد از دانه داد شایم آتش را گرش آبی نهم یا عزتی

نخودچی یعنی چه؟
نخودچی یعنی چه؟
اورگیم یعنی چه؟
اورگیم یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز