بیدردی
مترادفها
بدون درد، بیدرد
متضادها
دردناک
لغت نامه دهخدا
بیدردی. [ دَ دی ] ( حامص مرکب ) بیرنجی. بیحسی. || بیرحمی و سنگدلی.( از ناظم الاطباء ). بیرحمی. شقاوت. قساوت. || مجازاً، بی عاری. بی غیرتی. بی ننگ و عاری. لاابالیگری. بی ننگی یعنی با ننگی و با عاری. ( یادداشت مؤلف ). || خلاصی از درد و رنج. ( ناظم الاطباء ).
فرهنگ عمید
۱. بی رنجی.
۲. بی حسی.
فرهنگ فارسی
۱ - بیرنجی بیحسی. ۲ - بیرحمی شقاوت.
جمله سازی با بیدردی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 درد بیدردی به جز مردن ندارد چاره ای از علاج مردم بیدرد می باید گذشت
💡 درین زمانه که خون خوردن است بیدردی شراب خوردن احباب تازگی دارد
💡 وعظ گفتم بیمجازی جای لذت بردن است چون تو بیدردی سؤال از ذوق دلتنگی مکن
💡 آه بیدردی فرصت نپسندید از من آن قدر جهد که خونی به جگر میکردم
💡 شبنم و گل غیر رسوایی چه دارد زین چمن گریهٔ بیدردی ما خنده مقرون میشود
💡 سخت بیدردیست بار خاطر بلبل شدن سیر گل از رخنه دیوار بستان بهترست