سجیف

لغت نامه دهخدا

سجیف. [ س َ ] ( ع اِ ) سجاف. فراویز. پروز. طراز. پرواز. ( فرهنگ البسه نظام قاری ). ستر. ( اقرب الموارد ):
ساعد آستین اطلس را
که سجیف خشیشی است سوار.نظام قاری ( دیوان ص 23 ).سوی سجیف صوف ز مدفون شکایتی
پیچیده در لباس مکرر نوشته اند.نظام قاری ( دیوان ص 24 ).|| زه کمان و شیاری که در بالای آن قرار دهندتا تیر را در وقت انداختن بدان تکیه دهند. ( ناظم الاطباء ).

فرهنگ فارسی

سجاف فراویز پروز. طراز

جمله سازی با سجیف

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 ز جیب تافته بوی عبیر می‌آید سجیف دامن او دل‌پذیر می‌آید

💡 قدک صوف از سجیف خوش نگردد تو صندل باف خود ضایع مگردان

💡 صوف بنگر که سجیف قدک و بر تنگست شاه پیوند بامثال سپه کرد نکرد

💡 گرد دامان شمط گفت سجیف آسا عقل یافت چون دایرهٔ اطلس چرخ دوّار

💡 گرت در بقچه خاص کسی نبود طمع جامه سجیف آسا نرانندت نیفتی خار چون دامان

💡 و بر آل و اصحاب او که طراز آستین عدل و سجیف ذیل احسان بودند تا دامن قیامت باد.

هیت یعنی چه؟
هیت یعنی چه؟
اسرار کردن یعنی چه؟
اسرار کردن یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز