لغت نامه دهخدا
جان بن جان. [ جان ْ ن ِ ب ِ ] ( اِخ ) نام طایفه جن که در افسانه های تاریخی یاد شده است. مؤلف روضةالصفا آرد: ذکر جان بن الجان که بلسان شرع ایشان را جن گویند و ریاست ابلیس لعین. از ابن عباس روایت کرده اند که اسم ابوالجن سوما است و جان لقب او.در اسفار آدم مسطور است که جان را طارنوش نام بود وچون اولاد و اعقاب او در بسیط زمین بسیار شدند حق جل ذکره شریعتی بدیشان ارزانی داشته همه را بطاعت خویش مأمور گردانید و طارنوش و اولاد او احکام شریعت قبول نموده در سعه عیش روزگار میگذرانیدند تا یکدوره ثوابت به انتها رسید و بعد از آن متمرد و عاصی شدند ودوره ثوابت بعقیده حکمای اوائل سی و شش هزار سال و برخی بیست و پنج هزار و دویست سال گفته اند و محیی الدین مغربی بیست و چهار هزار سال دانسته است و خلاصه چهار دوره به اطاعت و عصیان گذراندند و در دور چهارم ملائک بجنگ با آنان مأمور شدند و بیشتر آنان را کشتند و بقیةالسیف در جزایر و خرابه ها متواری شدند و فرزندان صغیر آنان را ملائکه به آسمان بردند که از جمله آنان ابلیس بود. ابلیس در طاعت و عبادت بسیار کوشید تا مقرب درگاه خداوندی گردید و مأمور ارشاد بنی الجان در زمین شد و پس از محاربه آنانرا به اطاعت در آورد و خود امیر آنان شد و بسیار غرّه گردید و به آسمانها میرفت و در محافل مقربین از خود ستایش میکرد تااینکه ملائکه از لوح محفوظ آگاه شدند که یکی از مقربان مورد غضب الهی قرار میگیرد و به ابلیس گفتند که چنین است و باید بتوبه و انابه مشغول شد ولی او گفت من قبلاً آگاه بودم و این مربوط بما نیست تا اینکه آدم خلق شد و ابلیس مردود درگاه الهی شد... ( از روضةالصفا ج 1 ). و رجوع به حبیب السیر و ناسخ التواریخ شود.