لغت نامه دهخدا
بی گفتگو. [ گ ُ ت ُ ] ( ق مرکب ) مخفف بی گفت و گوی. بدون جر و بحث. بدون سخن. بدون گفت و شنود. بدون سؤال و جواب. بدون چون و چرا:
جز این هرکه بودند خویشان او
بزندان کشیدند بی گفتگو.فردوسی.و رجوع به گفت و گو شود.
بی گفتگو. [ گ ُ ت ُ ] ( ق مرکب ) مخفف بی گفت و گوی. بدون جر و بحث. بدون سخن. بدون گفت و شنود. بدون سؤال و جواب. بدون چون و چرا:
جز این هرکه بودند خویشان او
بزندان کشیدند بی گفتگو.فردوسی.و رجوع به گفت و گو شود.
مخفف بی گفت و گوی. بدون جر و بحث. بدون سخن. بدون گفت و شنود. بدون سوال و جواب. بدون چون و چرا.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 من به پیش حکمتت بی گفتگوی مرده ای هستم به دست مرده شوی
💡 بی گفتگو ز معنی تجرید غافل است آن ساده دل که دعوی تجرید می کند
💡 آدمی را سگ کند بی گفتگو ای تفو بر این طمع باد ای تفو
💡 ورنه بی گفتگو در این زندان هر دو باشیم طعمه رندان
💡 هرچه حق خواهد کند بی گفتگوی چند گویی هیچ باشد گفت و گوی
💡 بلبل زدرد تست گل آگه فغان مکن آن به که کار عاشق بی گفتگو بود