بی زر

لغت نامه دهخدا

بی زر. [زَ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + زر ) بی پول. مفلس. محتاج.
- بی زرخرید؛ میسرشده بدون خریدن. ( ناظم الاطباء ).، بیزر. [ ب َ زَ ] ( ع اِ ) کدنگ گازران. ج، بَیازِر. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). گزلک. میجنة. کدنگ. کودینه. چوب جامه کوب. ( یادداشت مؤلف ) ( زمخشری ). کدین گازر. ( از مهذب الاسماء ). و رجوع به دزی ج 1 ص 133 شود.

فرهنگ فارسی

بی پول ٠ مفلس ٠ محتاج ٠

جمله سازی با بی زر

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 زربت مرد آمد اینک آنکه از زر خوانیش بی زر ابراهیم را تا جست و با زر آذرست

💡 کس چو من خام طمع نیست که من بی زر از لعل تو شکر خواهم

💡 ای دلبر سیمین‌بر گفتی که نداری زر بی زر نبود دلبر از جان بگذر زر کش

💡 بی زر ز لب دوست به کامی نرسند ای دوست بیا و از من بی زر پرس

💡 دلبر سیمین ذقن بی زر زگوش خود سخن گر همه در است همچون حلقه بر در میزند

💡 ای خواسته زلعل لب آن نگار بوس بی زر ز لعل یار توقع مدار بوس

فاب یعنی چه؟
فاب یعنی چه؟
باوانم یعنی چه؟
باوانم یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز