بوینده

لغت نامه دهخدا

بوینده. [ ی َ دَ / دِ ] ( نف ) بوی کننده. ( فرهنگ فارسی معین ). که ببوید. || دارای بوی. آنکه بوی دهد. آنچه بوی دهد. بویا. معطر:
بشمشاد بوینده عنبرفروش
بیاقوت گوینده در خنده نوش.اسدی.روان را بشمشاد بوینده رنج
خرد را بمرجان گوینده گنج.اسدی.رخشنده تر از سهیل و خورشید
بوینده تر از عبیر و عنبر.ناصرخسرو.گیسوی تو شهبال همای نبوی دان
بوینده چو مشک تبت و تنکت و تمغاج.سوزنی ( دیوان چ شاه حسینی ص 145 ).|| حاست ( حاسه ) شامه. ( فرهنگ فارسی معین ).

فرهنگ عمید

کسی که چیزی را بو بکشد، بوکننده.

فرهنگ فارسی

( اسم ) بوی کننده یا حاست ( حاس. )

جمله سازی با بوینده

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 دو رخت لاله ست و در وی توده بوینده مشک دو لبت لعل است و در وی رسته سی و دو درر

💡 نه هر کس به گلبرگ دارد امید بیندازد از دست بوینده بید

💡 نه چون ذاتش بود کوشنده هر ذات نه چون عود اوفتد بوینده هر عود

💡 زراسب و فرامرز و گرگین ز پیش دویدند چون گرگ بوینده میش

💡 تابنده ماه باز برآراستی بوینده مشک باز بپیراستی

💡 ای روی تو تابنده بسان قمر و شمس ای خوی تو بوینده تر از عود قماری

ترد کردن یعنی چه؟
ترد کردن یعنی چه؟
ص یعنی چه؟
ص یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز