( پرآزار ) پرآزار. [ پ ُ ] ( ص مرکب ) سخت آرزده. سخت رنجیده و دردمند:
دل من پرآزار از آن بدسگال
نبد دست من چیره بر بدهمال.بوشکور.اغلب با گشتن ترکیب شود:
یکی گفت اسفندیار از پدر
پرآزار گشت و بپیچید سر.فردوسی.چو بشنید گفتار موبد قباد
برآشفت و اندر سخن داد داد
گرانمایه کسری ورا یار گشت
دل مرد بیدین پرآزار گشت.فردوسی.به ایران کنون کار دشوار گشت
فزونتر بر آن دل پرآزار گشت.فردوسی. || سخت آزاردهنده:
ز بیشی بکژی نهادند روی
پرآزار گشتند و پرخاشجوی.فردوسی.ز کندی به تیزی نهادند روی
پرآزار گشتند و پرخاشجوی.فردوسی.
( پرآزار ) ۱. بسیارآزرده، سخت رنجیده، دردمند: دل من پرآزار از آن بدسگال / نبد دست من چیره بر بدهمال (ابوشکور: شاعران بی دیوان: ۱۰۳ ).
۲. بسیارآزاردهنده: ز کندی به تیزی نهادند روی / پرآزار گشتند و پرخاش جوی (فردوسی: لغت نامه: پرآزار ).
( پر آزار ) ( صفت )۱- سخت رنجیده و دردمندسخت آزرده.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 برفت از پیش ایشان دل پر آزار سپرده کار ایشان را به دادار
💡 ازین طالع که جانم زوست افکار پر آزارم پر آزارم پر آزار
💡 اگرچه بود دلهاشان پر آزار به بوسه خواستندش عذر بسیار
💡 منم ز دوست پر آزار و دوست بی مهری منم به درد گرفتار و نیست درمانی
💡 گفت چونی؟ گفت مُردم، گفت شُکر شد ازین رنجور پر آزار و نُکر
💡 کسانی را که بد کردار بودند وز ایشان خلق پر آزار بودند