لغت نامه دهخدا
عمت. [ ع َ ] ( ع مص ) بافنده ساختن پشم و صوف را جهت رشتن. ( منتهی الارب ). گروهه کردن پشم از بهر رشتن. ( تاج المصادر ). پشم را گلوله وار پیچیدن تا جهت رشتن آن را به دست گیرند. ( از اقرب الموارد ). || چیره شدن بر کسی. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). || بازداشتن و بی باکانه زدن کسی را به چوب دستی. ( منتهی الارب ). بازداشتن کسی را از هدف خود، و یا کسی را با چوبدست زدن بی توجه به آنکه زده میشود. ( از اقرب الموارد ).
عمت. [ ع ُ م ُ ] ( ع اِ ) ج ِ عَمیتة. رجوع به عمیتة شود.
عمت. [ ع َم ْ م َ ] ( ع اِ ) عمة. عمه:...والده امیر مسعود و عمتش حره ختلی نیز نبشته بودند. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 17 ). عمت حره ختلی رضی اﷲ عنها بر عادت سال گذشته... بسیار خوردنی با تکلف ساخته بود. ( تاریخ بیهقی ص 256 ). رجوع به عمه شود.
عمة. [ ع َم ْ م َ ] ( ع اِ ) مؤنث عَم. خواهر پدر. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). ج، عَمّات. ( اقرب الموارد ) ( ناظم الاطباء ). و رجوع به عَمّت و عَمّه شود.
عمة. [ ع ِم ْ م َ ] ( ع اِ ) بستن عمامه. طرز بستن عمامه. ( از اقرب الموارد ): هو حسن العمة؛ در بستن عمامه خوب است. ( از منتهی الارب ).