رنگ زدن

مترادف‌ها

رنگ‌آمیزی کردن، رنگ کردن

لغت نامه دهخدا

رنگ زدن. [ رَ زَ دَ] ( مص مرکب ) رنگ بستن. ( آنندراج ) ( بهار عجم ). رنگ کردن. رنگین کردن. رجوع به رنگ کردن شود:
چون قضا رنگ حادثات زند
ناظرش حزم پیش بین تو باد.انوری.دست سخن کی رسد در تو که از پاس تو
تا که سخن رنگ زد رنگ سخنور شکست.انوری ( از بهار عجم ).معمار وجود ار نزدی رنگ تو برعشق
در آب محبت گل آدم نسرشتی.حافظ ( از بهار عجم ).زده ای رنگ حنا چون گل رعنا بر کف
زده ای رنگ حنا بر کف و رعنا زده ای.لسانی ( از آنندراج ).|| کنایه از تعمیر کردن باشد. ( بهار عجم ) ( از آنندراج ). رنگ ریختن. رجوع به رنگ ریختن شود. || نیرنگ بکار بردن. فریب دادن. گول زدن.

فرهنگ فارسی

( مصدر ) مالیدن رنگ برروی چیزی ( در دیوار و غیره ) رنگ کردن ملون ساختن.

جمله سازی با رنگ زدن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 شیشه بر خاره به صد رنگ زدن پیشه ما بیستون معدن الماس و جگر تیشه ما

💡 بلوک سیلندر آن از آلیاژ فولاد و ایریدیوم ساخته شده بود که مهندسان روسی آن را با پره‌های عمیق تزیین کردند و همین امر باعث گردش بهتر هوا در پیشرانه آن می شد. ظاهر و رنگ این موتور مثل موتورهای زمانه خود متالیک و یا استاتیک نبود ولی روس‌ها برای رنگ آن کم نگذاشتند و بدنه آن را پنج تا هفت لایه رنگ زدند. این نوع رنگ زدن باعث می شد که رنگ موتور در زیر نور شدید آفتاب نپرد و همچنان مثل روز اول نو به نظر برسد.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران