دلستانی

لغت نامه دهخدا

دلستانی. [ دِ س ِ ] ( حامص مرکب ) کار دلستان. حالت دلستان. چگونگی دلستان. دلبری. دلکشی. زیبایی.جذابیت:
با این همه ناز و دلستانی
خون شد جگرش ز مهربانی.نظامی.خون هزار وامق خوردی به دلفریبی
دست از هزار عذرا بردی به دلستانی.سعدی.- دلستانی کردن؛ دلبری کردن:
من برآن بودم که ندهم دل به کس
سرو بالا دلستانی می کند.سعدی. || دل بردن:
گفتم که دل ستانم ناگاه دل سپردم
بر طمع دلستانی ماندم به دل سپاری.فرخی.

جمله سازی با دلستانی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 شوقی غم شوخ دلستانی داری گر پیر شدی چه غم جوانی داری

💡 عشوۀ گل رویش داد دلستانی داد طبع مفتقر را چون عندلیب شیدا کرد

💡 جان من گر دل به دست دلستانی داشتی رحم بر خون دل آزرده جانی داشتی

💡 ای داده تو چشم گلرخان را مخموری و سحر و دلستانی

💡 میل جان‌ها جمله سوی روی توست رو، که شیرین دلستانی ساقیا

💡 غمزه تو در نگاهش مضمر است دلبری کاو دلستانی می‌کند

میسترس یعنی چه؟
میسترس یعنی چه؟
دیشلمه یعنی چه؟
دیشلمه یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز