لغت نامه دهخدا
خط دست. [ خ َطْ طِ دَ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) دستخط. ( یادداشت بخط مؤلف ):
زآن تا بخط دست عزیز تو اهل فضل
از ذل فقر بازرهند اندرین دیار.سوزنی.
خط دست. [ خ َطْ طِ دَ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) دستخط. ( یادداشت بخط مؤلف ):
زآن تا بخط دست عزیز تو اهل فضل
از ذل فقر بازرهند اندرین دیار.سوزنی.
دستخط: زان تا بخط دست عزیز تو اهل فضل از ذل فقر بازر هند اندرین دیار
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 خط دست شاه دیدم کش معما خواند عقل عقل را خط معما برنتابد بیش از این
💡 بسته تر شد دل من داد چو خط دست به هم کار زنجیر کند مور چو پیوست به هم
💡 جستهام از دام زلف لیک به تسخیر من لشکر آشوب خط دست به هم دادهاند
💡 کوتاه نشد از خط دست ستم زلفش خوابیده چو افتد ره بیدار نمی گردد
💡 بیاض نسخهٔ دیگر نیامد در کفم بیدل درتن مکتب تحیر خوان خط دستی خویشم
💡 هرکجا درجی بیارایی به خط دست خویش قیمت آن دَرج افزون باشد از دُرجگهر