جدا افتادن
مترادفها
جدا شدن، فاصله گرفتن
متضادها
پیوستن، چسبیدن، متحد شدن، وصل شدن
لغت نامه دهخدا
جدا افتادن. [ ج ُ اُ دَ ] ( مص مرکب ) دور افتادن. جدا ماندن. دور ماندن:
میکند از دیده یعقوب روشن خانه را
تا ز یوسف بوی پیراهن جدا افتاده است.صائب ( از آنندراج ).
فرهنگ فارسی
( مصدر ) تنها ماندن دورافتادن.
جمله سازی با جدا افتادن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 سرای حاج محمدعلی همدانی در محلۀ فیضآباد در نزدیکی تکیۀ بیگلربیگی و چند بنای قدیمی دیگر مانند خانۀ صارمالدوله، مسجد و حمام نظام و خانه اکبرپور واقع شدهاست. احداث خیابان مدرس در سال ۱۳۱۴ سبب چندپاره شدن بازار و جدا افتادن سرای حاج محمدعلی همدانی شدهاست.