لغت نامه دهخدا
تیره رخ. [ رَ / رِ رُ ] ( ص مرکب ) تیره روی. تیره چهر:
روشنی و خرمی مملکت از کلک اوست
گرچه سر کلک او تیره رخست و نژند.سوزنی.رجوع به تیره و دیگر ترکیبهای آن شود.
تیره رخ. [ رَ / رِ رُ ] ( ص مرکب ) تیره روی. تیره چهر:
روشنی و خرمی مملکت از کلک اوست
گرچه سر کلک او تیره رخست و نژند.سوزنی.رجوع به تیره و دیگر ترکیبهای آن شود.
تیره روی تیره چهر
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 گشت بگاه سپیده دم شد شب تاریک پیری تیره رخ و سپیدمحاسن
💡 سختم عجب آید که چنین کودک چون زاد زان تیره رخ خستهٔ مستسقی رنجور
💡 از این تیره رخ تا بدان نیلگون تو گفتی دو انگشت نبود فزون
💡 وانکه ز لوح دلش نقش کرم کس نخواند تیره رخ از سرزنش چون قلمش فرض کن
💡 غبار خط به رخت ز آه من نشست آری مگر نه تیره رخ آئینه را زآه شود
💡 پر ز گنه دفترم، تیره رخ اخترم خاک عدم بر سرم، گر ز تو نبود رضا