تیره بخت

لغت نامه دهخدا

تیره بخت. [ رَ / رِ ] ( ص مرکب ) بدبخت وسیاه بخت. ( ناظم الاطباء ). تیره روز. شقی:
یکی را چنین تیره بخت آفرید
یکی را سزاوار تخت آفرید.فردوسی.وزآن پس بدو گفت کای تیره بخت
رسانم ترا من به تاج و به تخت.فردوسی.مکن ز گردش گیتی شکایت ای درویش
که تیره بختی اگر هم بر این نسق مردی.سعدی ( گلستان ).رجوع به تیره بختی و تیره و دیگر ترکیبهای آن شود.

فرهنگ عمید

سیاه بخت، بدبخت.

فرهنگ فارسی

( صفت ) بدبخت سیاه بخت.

جمله سازی با تیره بخت

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 نشد جز سوختن از کوچه گردی حاصل عمرم به شهر تیره بختی مشعل شبگرد را مانم

💡 به شور فطرت من تیره بختی برنمی‌آید زبان شعله‌ام از دود نتوان ‌کرد خاموشم

💡 هیچ کس از ما لباس تیره بختی را نبرد روزگاری شد که چون کاکل سیه پوشیم ما

💡 بود ابروی او تیغ سیه تاب به خون تیره بختان داده است آب

💡 ز کاکل تو دل تیره بخت میجویم مرو بتاب و سر از من بهر بهانه مکش

💡 می شود احوال من روشن و کلک تیره بخت این چراغ کشته شمع انجمن باشد مرا

تیزی یعنی چه؟
تیزی یعنی چه؟
حشره خوار یعنی چه؟
حشره خوار یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز