بیکم

لغت نامه دهخدا

بیکم. [ ب َ / ب ِ ک َ ] ( اِ ) صفه و ایوان را گویند. ( برهان ). صفه و ایوان و رواق. ( ناظم الاطباء ). صفه و ایوان. آنرا بشکم نیز خوانند و بیکم و بجکم تصحیف بشکم است و لغتی جداگانه نخواهد بود. ( انجمن آرا ) ( آنندراج ) ( از رشیدی ) ( از جهانگیری ). این صورت مصحف بچکم و بجکم و بشکم است. ( یادداشت مؤلف ):
بسی رفتم پی آز، اندرین پیروزه گون بیکم
کم آمد عمر و نامد مایه آز و آرزو را کم.ناصرخسرو.پنجاه سال شد که درین سبز بیکمم.ناصرخسرو.و رجوع به بچکم و بجکم و پشکم و بشکم شود.

جمله سازی با بیکم

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 رسد رزق او خود بد و بیکم و کاست ز رزاق اگر خواهد و گر نخواهد

💡 شد به سپهر دلبری حسن رخ تو مهر و مه ماه تو بیکمی ولی مهر تو بی زوال هم

💡 تا قیامت قالبم خواهد طپید از ذوق آن تیر مژگان سوی من تا بیکمان انداختی

💡 ده عوان از دو طرف بیکم و کاست حمله کردند بر او از چپ و راست

فاب یعنی چه؟
فاب یعنی چه؟
تالو یعنی چه؟
تالو یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز