بکسمات

لغت نامه دهخدا

بکسمات. [ ب َ س َ ] ( اِ ) بقسمات. نوعی از نان روغنی باشد که روی آن را مربعمربع بریده بپزند و بیشتر مسافران بجهت توشه راه بردارند. ( برهان ) ( ناظم الاطباء ) ( از انجمن آرا ). نوعی از نان که مربع پزند و در ریسمان کشند و مسافران بجهت توشه بردارند. ( رشیدی )( از جهانگیری ) ( از هفت قلزم ) ( از آنندراج ). نان سوخاری. ( یادداشت مؤلف ). توشه ایست که از آرد و دوغ پزند. ( شرفنامه منیری ) ( از مؤید الفضلاء ):
تو ز بکسمات و حلوا بجمازه بند محمل
که بدین جمازه بتوان سفرحجاز کردن.بسحاق اطعمه ( از جهانگیری ) ( از آنندراج ) ( از انجمن آرا ).عصرها باید که تا بسحاق حلّاجی دگر
مادح حلوا شود یا مدح خوان بکسمات.بسحاق اطعمه.در کلیچه یک زمان سرگشته ام
یک نفس در بکسمات آغشته ام.بسحاق اطعمه.

فرهنگ عمید

نوعی نان روغنی خشک که به شکل تکه های کوچک چهارگوش یا گرد تهیه می شود.

جمله سازی با بکسمات

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 مگر که دختر ترکی است بکسمات این دم برآمدست ز حمام با رخ رنگی

💡 دلا چو تازه کند جان به فصل تابستان مباش غافل از آن بکسمات و شربت یخ

💡 چو هست طلعت جانبخش بکسمات لطیف چه حاجت است که آن ماه را بیارایی

لافند یعنی چه؟
لافند یعنی چه؟
اوبی یعنی چه؟
اوبی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز