برنک

لغت نامه دهخدا

برنک. [ ب َ رَ ] ( اِ ) اصل و بنا و ابتدا. ( آنندراج ). ریشه و اصل. ( ناظم الاطباء ). || یورش و حمله. ( آنندراج ). حمله و تاخت و تاز. ( ناظم الاطباء ). || جامه ابریشم. ( آنندراج ).پارچه ابریشمی. ( ناظم الاطباء ). اما به سه معنی فوق در سایر فرهنگهایی که در دسترس بود دیده نشد. || زنگ و جرس. ( ناظم الاطباء ). برنگ. || کلید و قفل و دربند. ( ناظم الاطباء ). در دو معنی اخیر ظاهراً صورتی از برنگ باشد. رجوع به برنگ شود.
برنک. [ ب ِ رَ ] ( اِخ ) دهی است از بخش میان کنگی شهرستان زابل. سکنه آن 200 تن است. آب آن از رودخانه هیرمند و محصول آن غلات و لبنیات. ( از فرهنگجغرافیایی ایران ج 8 ).

فرهنگ فارسی

دهی است از بخش میان کنگی شهرستان زابل.

دانشنامه عمومی

برنک ( به آلمانی: Brenk ) یک شهر در آلمان است که در اهرویلر واقع شده است. برنک ۱۸۶ نفر جمعیت دارد.
برنک (دهانه). برنک یک دهانه برخوردی در ماه است.

جمله سازی با برنک

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 زمین معرکه و روی خصم آنکه نمود برنک لعلی و کاهی علیست جل جلال

💡 گرچه برنک هر دو یکی هست پیش چشم خاصیت زمرد ناید ز گندنا

💡 برنک و بوی چو نرماد گان ننازم ازان که من نهنک دمانم پلنک خشم آلود

💡 ز آب چشم من، که با خون جگر آمیخته است خاک کوی برنک زعفران گردد همی

💡 در خود چو یافت رشحهٔی از رنگ و بوی وی زانرو برنک و بوی کند افتخار گل

صنعت یعنی چه؟
صنعت یعنی چه؟
فوت جاب یعنی چه؟
فوت جاب یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز