بافرین
لغت نامه دهخدا
بافرین.[ ف َ ] ( ص مرکب ) مخفف قابل آفرین. درخور آفرین. لایق تحسین. باآفرین، بآفرین. مقابل بنفرین:
سوی گرد گشتاسب شاه زمین
سزاوار گاه آن کی بافرین.دقیقی.بدانخانه [ آتشکده نوبهار ] شدشاه یزدان پرست
فرود آمد آنجا و هیکل ببست
نشست اندر آن خانه بافرین
پرستش همیکرد رخ بر زمین.دقیقی.ببست آن در بافرین خانه را
نهشت اندران خانه بیگانه را.دقیقی.جهاندار طهمورث بافرین
بیامد کمر بسته رزم و کین.فردوسی.یکی پور بد سوفرا را گزین
خردمند و پاکیزه و بافرین.فردوسی.توتازادی از مادر بافرین
پر از آفرین شد سراسر زمین.فردوسی.تبه کرد آن نشان و آن زمین را
ببرد آن بند شاه بافرین را.ویس و رامین.|| مقابل ملعون و گجسته. در خور رحمت. مرحوم. ( یادداشت مؤلف ).
فرهنگ عمید
درخور آفرین، لایق تحسین: تو تا زادی از مادر بافرین / پر از آفرین شد سراسر زمین (فردوسی۱: ۳۹۷ ).
فرهنگ فارسی
مخفف آفرین
فرهنگ اسم ها
اسم: بافرین (دختر) (فارسی) (تلفظ: bāfarin) (فارسی: بافرین) (انگلیسی: bafarin)
معنی: بآفرین لایق تحسین، درخور آفرین
جمله سازی با بافرین
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 گریزد سرانجام سالار چین از اسفندیار آن گو بافرین
💡 برفتند گردان ایران زمین به پیش اندرون پهلو بافرین
💡 مر او را بود هفت کشور زمین گرانمایه شاهی بود بافرین
💡 نقد کن باری بهای تحفه ام گر نفرمایی عطایی بافرین
💡 چو از کوه دید آن شه بافرین کجا برنشستند گردان به زین
💡 تو ای بافرین شاه فرزند من نگر تا نیوشی یکی پند من