لغت نامه دهخدا
بی شیر. ( ص مرکب ) ( از: بی + شیر ) فاقد شیر. که شیر ندارد. که شیر او خشک شده باشد ( مادر ): ناقه صلده؛ شتر ماده بی شیر. ( منتهی الارب ). || که بدون شیر مانده باشد ( کودک در غیاب مادر ): اعامه؛ بی شیر شدن. رجوع به شیر شود.
بی شیر. ( ص مرکب ) ( از: بی + شیر ) فاقد شیر. که شیر ندارد. که شیر او خشک شده باشد ( مادر ): ناقه صلده؛ شتر ماده بی شیر. ( منتهی الارب ). || که بدون شیر مانده باشد ( کودک در غیاب مادر ): اعامه؛ بی شیر شدن. رجوع به شیر شود.
فاقد شیر. که شیر ندارد. که شیر او خشک شده باشد ٠ یا که بدون شیر مانده باشد ٠
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ز بی شیری انگشت خود میمزید به مادر بر انگشت خود میگزید
💡 ازان شیر گیرم که در عهد طفلی ز بی شیری انگشت خود را مکیدم
💡 یادی از مادر بی شیر و ز پستان نکنی خنده بر روی من ای غنچۀ خندان نکنی
💡 اشک چون کم شد، به مژگان زور می آرد نگاه می مکد انگشت خود را طفل چون بی شیر شد
💡 هین بگیر این جرعه ی آب زلال دیگر از بی شیری ای کودک منال
💡 خشکی طالع ما سد سکندر گردید ورنه پستان نصیب اینهمه بی شیر نبود