برشکال
لغت نامه دهخدا
برشکال. [ ب َرْ / ب َ رَ ] ( هندی، اِ )برسات و در بهار عجم نوشته که لفظ هندی است و نزد فقیر مؤلف کتاب مفرس برسکال است که بسین مهمله باشد چه در هندی برس بمعنی بارش و کال بمعنی وقت. ( غیاث اللغات ) ( آنندراج ). و رجوع به برسات شود:
فروز میکده باقر اگر حریف میی
رسید خم به ته و برشکال میگذرد.باقر کاشی ( از آنندراج ).
فرهنگ عمید
= بارسات
فرهنگ فارسی
برسات و در بهار عجم نوشته که لفظ هندی است و نزد فقیر مولف کتاب مفرس برسکال است که بسین مهمله باشد چه در هندی برس بمعنی بارش و کال بمعنی وقت.
جمله سازی با برشکال
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 به برشکال شبی من چنان گذشته ام که تا به گردن آب است و تا به حلق خلاب
💡 به یاد «طالب آمل» چو چشمی تر کنم فیّاض به یاران رسم گردانم هوای برشکالی را را
💡 بیا ساقی هوای برشکال است سبوی غنچه لبریز زلال است
💡 نیابی غیر شک از پردههای چشم ما بیدل حریر ما به دل دارد هوای برشکالی را
💡 به روز برشکال گریه در هند شب هجران شده بنگالهٔ داغ سیه سیلابی اشکم
💡 ای آنکه دلت زر از غیب آگاهست بیجائی و برشکال بس جانکاهست