لغت نامه دهخدا
نیکوتن. [ ت َ ] ( ص مرکب ) خوش اندام. نکواندام. خوش هیکل: هرکل؛ جوان خوب اندام نیکوتن. ضائن؛ سست فروهشته شکم و مرد نیکوتن کم خوار. محراق؛ مرد نیکوتن دراز باشد یا نه. ( از منتهی الارب ).
نیکوتن. [ ت َ ] ( ص مرکب ) خوش اندام. نکواندام. خوش هیکل: هرکل؛ جوان خوب اندام نیکوتن. ضائن؛ سست فروهشته شکم و مرد نیکوتن کم خوار. محراق؛ مرد نیکوتن دراز باشد یا نه. ( از منتهی الارب ).
خوش اندام. نکو اندام. خوش هیکل
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 زیر طاق آسمانش جفت نتوان یافتن هم بزیبا منظری و هم به نیکو مخبری
💡 «مامطیر شهرکی است با آبهای روان و از وی حصیر خیزد ستبر و سخت و نیکو که آن به تابستان به کار برند».
💡 إِنَّهُ لَقُرْآنٌ کَرِیمٌ (۷۷) این قرآنیست نیکو آزاده آسان.
💡 پس از این مباشر شد این امر را •••••••••• رئیس جوانمرد نیکو کلام
💡 گره نیکو نمی زیبید آن ابروی زیبا را اگر افسون او، گر سحر بابل بود واکردم
💡 هر چه رسد سر بنه زانکه مسیر نشد نیکوی آموختن چرخ بدآموز را