در اویخته

لغت نامه دهخدا

( درآویخته ) درآویخته. [ دَ ت َ / ت ِ ] ( ن مف مرکب ) آویخته. آویزان. معلق: ماری دید در گردن همای پیچیده و سرش درآویخته. ( نوروزنامه ). تو گفتی خرده مینا بر خاکش ریخته است و عقد ثریا از تاکش درآویخته. ( گلستان ). تَکعنش؛ درآویخته شدن پرنده دام. ( از منتهی الارب ).

فرهنگ فارسی

( در آویخته ) آویخته آویزان معلق

جمله سازی با در اویخته

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 کرد در گوش فلک نعل سم خنگ تو را که در آویخته مانند آویزه زر

💡 زلفش بگرفتم بستم گفت: که بگذار با دزد در آویخته بگذار چه باشد؟

💡 توهمی تازی ونصرت زپی وفتح ازپیش بدودست از تو در آویخته اقبال و ظفر

💡 زر و زیور که در آویخته ای می نگذارد که به گوشِ تو درآید سحری ناله ی زاری

💡 زلفین تو زاغیست در آویخته هموار از ماه به منقار و ز خورشید به چنگل

💡 شامش از صبح فروزنده در آویخته است شبش از چشمه ی خورشید برانگیخته است

کس شعر یعنی چه؟
کس شعر یعنی چه؟
اسرع وقت یعنی چه؟
اسرع وقت یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز