سیمین تن

لغت نامه دهخدا

سیمین تن. [ ت َ ] ( ص مرکب ) سیمین بدن. آنکه بدن وی چون نقره سپید باشد:
گفت وقت گل است باده بخواه
زآن سمن عارضین سیمین تن.فرخی.کجا شد آن صنم ماهروی سیمین تن
کجا شد آن بت عاشق پرست مهرلقای.فرخی.بت سیمین تن سنگین دل من
بتو گمره شده مسکین دل من.نظامی.نگارین روی شیرین خوی عنبربوی سیمین تن
چه خوش بودی در آغوشم اگر یارای آنستی.سعدی.

فرهنگ فارسی

سیمین بدن. آنکه بدن وی چون نقره سپید باشد.

فرهنگ اسم ها

اسم: سیمین تن (دختر) (فارسی)
معنی: سیم تن

جمله سازی با سیمین تن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 تو مپندار که بر طرف چمن چون رخ و قامتت ای سیمین تن

💡 با تو سیمین تن به سنگم گر خریدار آورند مفت نستانم اگر یوسف به بازارآورند

💡 ز داروها که کار آید زنان را ز ره برده بسی سیمین تنان را

💡 من بودم دوش و یار سیمین تن من جمعی ز نشاط و عیش پیرامن من

💡 دل در سرت ای نگار سیمین تن شد جانرا سر زلف سیهت مسکن شد

💡 گر گل بر خار باشد ای سیمین تن چون گل بر تست خار بر دیدهٔ من

چوخ یعنی چه؟
چوخ یعنی چه؟
جوجو یعنی چه؟
جوجو یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز