لغت نامه دهخدا
دخترزاده. [ دُ ت َ دَ / دِ ] ( ص مرکب ) ولیده. ( السامی ). پسر دختر.دختر دختر. ( یادداشت مؤلف ). فرزند دختری خواه مادینه یا نرینه. نواده دختری خواه پسر باشد یا دختر.
دخترزاده. [ دُ ت َ دَ / دِ ] ( ص مرکب ) ولیده. ( السامی ). پسر دختر.دختر دختر. ( یادداشت مؤلف ). فرزند دختری خواه مادینه یا نرینه. نواده دختری خواه پسر باشد یا دختر.
ولیده
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 نويسنده المنار كه در تعصب در بعضى از مباحث خاص مذهبى دست كمى از فخر رازىندارد، بعد از نقل كلام فخر رازى مى گويد: در اين باب حديثى از ابوبكر در صحيحبخارى از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم )نقل شده است كه به امام حسن (عليه السلام ) اشاره كرد و گفت: ان ابنى هذا سيد: اينپسرم آقا است (يعنى كلمه پسرم بر امام حسن اطلاق كرد) در حالى كه در نزد عرب (جاهلى) لفظ ابن بر دختر زاده اطلاق نميشد... سپس اضافه مى كند به همين جهت مردم اولادفاطمه (عليهاالسلام ) را اولاد رسول و عترت واهل بيت او مى دانستند.
💡 2. تكريت: منزل دوم تكريت بود. در نزديكى انىمنزل چند نفر را به شهر فرستادند تا به مردم خبر دهند كه از آنهااستقبال كنند. اهل شهر تكريت به استقبال اسراى كربلا آمدند. جمعى از نصارى در آنشهر بودند، گفتند چه خبر است و اينها چه كسانى هستند؟ گفتند سر حسين عليه السلام رابا اسرا مى آورند. پرسيدند كدام حسين ؟ گفتند پسر فاطمه، دختر زاده پيغمبر آخرالزمان صلى الله عليه و آله. نصارى گفتند اف بر شما مردم باد كه پسر پيغمبر راكشتيد! و سپس به كنايس خود برگشتند و ناقوس زدند و به گريه پرداختند و عرضكردند ما از اين عمل بيزاريم، و آنها را سرزنش كردند.