لغت نامه دهخدا
تیرقد. [ ق َ ]( ص مرکب ) راست بالا. تیربالا. تیرقامت. سهی قد. قد و اندامی چون تیر راست و بلند. قامت تیروار:
ز شست زلف کمان ابروان و تیرقدان
نمانده بهره و حظ و نصیب و تیر مرا.سوزنی.رجوع به تیربالا و تیر و دیگر ترکیبهای آن شود.
تیرقد. [ ق َ ]( ص مرکب ) راست بالا. تیربالا. تیرقامت. سهی قد. قد و اندامی چون تیر راست و بلند. قامت تیروار:
ز شست زلف کمان ابروان و تیرقدان
نمانده بهره و حظ و نصیب و تیر مرا.سوزنی.رجوع به تیربالا و تیر و دیگر ترکیبهای آن شود.
راست بالا تیر بالا تیر قامت
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ز شست زلف کمان ابروان و تیر قدان نماند بهره و حظ و نصیب و تیر مرا
💡 گفتی از من صبر کن ای تیر قد این کمان هم در خور بازوی تست
💡 ای عقرب زلفت زده بر جانم نیش تیر قد تو مرا بر آورده ز کیش
💡 دیگر چو تیر قد نکند راست در مصاف آن را که ابروی تو به پشت کمان زند
💡 ای عقرب زلفت زده برجانم نیش تیر قد تو مرا برآورده ز کیش
💡 در کمان قصد اقامت نکند صائب تیر قد چو خم گشت دل از عمر سبکرو بردار