لغت نامه دهخدا
تقحم. [ ت َ ق َح ْ ح ُ ] ( ع مص ) سرنگون افگندن اسب سوار را. ( از منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ازناظم الاطباء ). بر روی افکندن اسب سوار خود را. || داخل شدن اسب در نهر. ( از اقرب الموارد ).
تقحم. [ ت َ ق َح ْ ح ُ ] ( ع مص ) سرنگون افگندن اسب سوار را. ( از منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ازناظم الاطباء ). بر روی افکندن اسب سوار خود را. || داخل شدن اسب در نهر. ( از اقرب الموارد ).
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ( فصيرها فى حوزه خشناء يغلظ كلمها و يخشن مسها...فصاحبها كراكب الصعبه ان اشنقلها خرم، و ان اسلس لها تقحم.) (401)
💡 ((ان من صرحت له العبر عما بين يديه من المثلات حجزته التقوى عن تقحم الشبهات.))(751)