لغت نامه دهخدا
تبه رای. [ ت َ ب َه ْ رَ ] ( ص مرکب ) بداندیشه. بدرای. تباه رای. تباه خرد:
مغان تبه رای ناشسته روی
بدیر آمدند از در و دشت و کوی.( بوستان ).رجوع به تباه و تبه و دیگر ترکیبهای این دو و تباه رای شود.
تبه رای. [ ت َ ب َه ْ رَ ] ( ص مرکب ) بداندیشه. بدرای. تباه رای. تباه خرد:
مغان تبه رای ناشسته روی
بدیر آمدند از در و دشت و کوی.( بوستان ).رجوع به تباه و تبه و دیگر ترکیبهای این دو و تباه رای شود.
بد اندیشه بد رای. تباه رای تباه خرد
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 دل نیاسودت، از تبه رایی در تن آسانی و تن آرایی
💡 شد از سرهای آن قوم تبه رای مناری بر سر هر راه بر پای