بی مدارا

لغت نامه دهخدا

بی مدارا. [ م ُ ] ( ص مرکب ) که مدارا نداشته باشد. بی لطف و نرمی و ملاطفت:
که آن هر سه تن کوه خارا بدند
جفا پیشه و بی مدارا بدند.فردوسی.نشد بر ما نشانش آشکارا
کجا بردش سپهر بی مدارا.نظامی.تا گردش دور بی مدارا
کردش عمل خود آشکارا.نظامی.تیری زده چرخ بی مدارا
خون ریخته از تو آشکارا.نظامی.- بی مدارا شدن؛ بی لطف و مهر و نرمی شدن. بی گذشت شدن:
چو رازت بشهر آشکارا شود
دل بخردت بی مدارا شود.فردوسی چو زو این کژی آشکارا شود
بناچار دل بی مدارا شود.فردوسی.و رجوع به مدارا و مداراة شود.

فرهنگ فارسی

که مدارا نداشته باشد. بی لطف و نرمی و ملاطفت.

فرهنگستان زبان و ادب

{intolerant} [علوم سیاسی و روابط بین الملل] فردی که اَعمال و اعتقادات دیگران را تحمل نمی کند متـ. بی تسامح

جمله سازی با بی مدارا

💡 ساز و شراب و شاهد نی محتسب نه زاهد عیشی است بی کدورت بزمیست بی مدارا

💡 وز آنجا سپه سوی دارا کشید و زو کین خود بی مدارا کشید

💡 انقلاب؛ ← تعیین تکلیف تاریخی / بی مدارا – بی برنامه جایگزینی

💡 الی را ساخت سخت و بی مدارا به عینه چون دلش یعنی چو خارا

💡 از آب دو دیده بی مدارا می‌داد گهر به سنگ خارا

ناشناس یعنی چه؟
ناشناس یعنی چه؟
فر و شکوه یعنی چه؟
فر و شکوه یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز