بیصبر
مترادفها
بیقرار، ناآرام، عجول
متضادها
صبور، شکیبا
لغت نامه دهخدا
بی صبر. [ ص َ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + صبر ) ناشکیبا. بی تحمل. ( ناظم الاطباء ). ناآرام:
چو بانو زین سخن لختی فروگفت
بت بی صبر شد با صابری جفت.نظامی.مهین بانو چو کرد این قصه را گوش
فروماند از سخن بی صبر و بی هوش.نظامی.بر آن آواز خرگاهی پر از جوش
سوی خرگاه شد بی صبر و بی هوش.نظامی.غرقه در بحر عمیق تو چنان بی صبرم
که مبادا که ز دریام بساحل فکند.سعدی.و رجوع به صبر شود.
- بی صبر شدن؛ ناآرام شدن. بی تحمل شدن. ناشکیبا شدن: تا دختر بی صبر شد و سوگندان برداد و گفت بگوی. ( سندبادنامه ص 192 ).
- بی صبر کردن؛ بی تحمل کردن. بی طاقت کردن. ناشکیبا کردن:
لفظ جبرم عشق را بی صبر کرد
وآنکه عاشق نیست حبس جبر کرد.مولوی.
فرهنگ عمید
ناشکیبا، بی شکیب.
فرهنگ فارسی
( صفت ) ناشکیبا بی تحمل.
جمله سازی با بیصبر
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بیصبرم آنچنان که به قدر کرشمهای جانی گرو نهاده، دلی وام کردهام
💡 که ز مصحف کور میخواندی درست گشت بیصبر و ازو آن حال جست
💡 با یار به بوستان شدم رهگذری کردم نظری سوی گل از بیصبری
💡 دیده مشغول خیال است از آن امشب خون از شکاف دل بیصبر و سکون میریزم
💡 بزیر تیغ فدای نظاره حسرت به سوی خواهر بیصبر و تابکردن تو