بی زری

لغت نامه دهخدا

بی زری. [ زَ ] ( حامص مرکب ) ( از: بی + زر + ی ) بی پولی.فقر: خجلت محتاجان مرا بزمین فروکرد از بی زری و بی پولی و فقر همچنان که زر به قارون کرد و او را با گنجهایش خاک خورد کرد. ( از یادداشت مؤلف ).، بیزری. [ ب َ زَ ری ی ] ( ع ص نسبی ) بازدار. ( از دزی ج 1 ص 135 ).

فرهنگ فارسی

بی پولی. فقر.
بازدار.

جمله سازی با بی زری

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 زمان عیش و من از بی زری بفریادم زمانه ایست که فریاد رس نمی بینم

💡 به زمین برد فرو خجلت محتاجانم بی زری کرد به من آنچه به قارون، زر کرد

💡 با بی زری چو دست کریمان گشاده باش بر جبهه همچو کیسه گره با درم مزن

💡 ز سیم عارض او دور عاشق مفلس که کرده رخ چو زر آن را ز بی زری داند

💡 من پیرهن دریده، بر تن ز بی زری او خرمنیش سیم نهان زیر پیرهن

💡 بربست بیکبارگی ای سرو سهی زر دست ترا، چو بی زری دست رهی

امجق یعنی چه؟
امجق یعنی چه؟
اوبی یعنی چه؟
اوبی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز