لغت نامه دهخدا
بی رضا. [ رِ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + رضا ) بی اجازت و خشنودی. ( آنندراج ). بدون اجازه. ( ناظم الاطباء ). بی خرسندی و خشنودی:
زن کز بر مرد بیرضا برخیزد
بس فتنه و جنگ از آن سرا برخیزد.سعدی.و رجوع به رضا شود.
بی رضا. [ رِ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + رضا ) بی اجازت و خشنودی. ( آنندراج ). بدون اجازه. ( ناظم الاطباء ). بی خرسندی و خشنودی:
زن کز بر مرد بیرضا برخیزد
بس فتنه و جنگ از آن سرا برخیزد.سعدی.و رجوع به رضا شود.
💡 شمشیر برهنه می شود در دل آبی که خورند بی رضای تو
💡 کاین بنده بی رضای تو در عمر دم نزد وز عمر بی رضای تو اکنون ندم گرفت
💡 گر بیابان پر شود زر و نقود بی رضای حق جوی نتوان ربود
💡 هر چه کردم بی رضای حق پشیمان گشته ام گوشه چشمی به سویم ای شفیع المؤمنین
💡 گلبرگ خارپشت بود بی رضای حق آتش گل شکفته بود هر کجا رضاست
💡 بی هوای او نپوید هیچ دم در سینهای بی رضای او نیاید هیچ جان در پیکری