بی دم
مترادفها
بینفس
لغت نامه دهخدا
بی دم. [ دَ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + دم ) بی نفس. || بی نفسی که به خیر و دعا بر کسی دمیده شود.
- بیدم مردان؛ بی نفس دمیده شده به خیر و دعا بر کسی. بی دعای اولیأاﷲ. ( آنندراج ). و رجوع به دَم شود.
بی دم. [ دُ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + دم ) بی دمب. دم بریده. || شرور و موذی و باشرارت و بیشتر در حیوانات استعمال کنند. ( ناظم الاطباء ).
فرهنگ فارسی
بی دمب. دم بریده. یا شرور و موذی و با شرارت و بیشتر در حیوانات استعمال کنند
جمله سازی با بی دم
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بی دم گرم تو صائب بوستان افسرده است سینه گرمی به این هنگامه چون گلخن بیار
💡 از منبری که بی دم منصور دار به با این ترانه تازه تر از منبرست دار
💡 بستهای بیدل اگر بر خود زبان مدعی عقربی را میتوانم گفت بی دم کردهای
💡 وگر به محضر شرعم روان کنی گویم ز کره گی خرک لنگ بنده بی دم شد
💡 خود را به قدم ز غیر او خالی کن تا دم نزنی بی دم دلدار ای دل
💡 فغان ز ابلهی این خزان بی دم و گوش که جمله شیخ تراش آمدند و شیخ فروش