بخیلی

لغت نامه دهخدا

بخیلی. [ ب َ ] ( حامص ) زفتی و لاَّمت. ( ناظم الاطباء ). تنگ چشمی. گرسنه چشمی. زفتی. ممسکی، مقابل سخاوت. کرم. ( فرهنگ فارسی معین ). ضنانة. ( دهار ). رَضِع. رَضَع. لئامة. ( منتهی الارب ). شح. بخل. ضنت. ( یادداشت مؤلف ):
از بخیلی چنان کند پرهیز
که خردمند پارسا ز حرام.فرخی.نیاید از تو بخیلی چو از رسول دروغ
دروغ بر تو نگنجد چو بر خدای دوی.منوچهری.

فرهنگ فارسی

تنگ چشمی گرسنه چشمی زفتی ممسکی مقابل سخاوت کرم.

جمله سازی با بخیلی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 گفتم: درین جهان چه بدتر؟ گفت: تندی از پادشاهان و بخیلی از توانگران.

💡 بر گشت عافیت چو بخیلی کند سپهر از چتر و تیغ خویش سپهر و سحاب خواه

💡 هرچه از عالم بخیلی جمع کرد یک مکان‌شان مطعم و مشرب نهاد

💡 بخیلی تو را گر دهد شهد وشیر ز گرس ار بمیری ز دستش مگیر

💡 زان سیم بخیلی مکن ای ترک ازیراک ازدادن سیمست همه بخشش حاتم

💡 چه بخیلی که به چندین رز و چندین نعمت طاقی و پیرهنی کرد همی نتوانی

چیره یعنی چه؟
چیره یعنی چه؟
جوجو یعنی چه؟
جوجو یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز