لغت نامه دهخدا
کشورخدیو. [ ک ِش ْ وَ خ َ وْ ] ( اِ مرکب ) خدیو کشور. صاحب کشور. پادشاه کشور. سلطان کشوردار:
یکی زشت را کرد کشورخدیو
کش از کتف مار است و از چهر دیو.اسدی.
کشورخدیو. [ ک ِش ْ وَ خ َ وْ ] ( اِ مرکب ) خدیو کشور. صاحب کشور. پادشاه کشور. سلطان کشوردار:
یکی زشت را کرد کشورخدیو
کش از کتف مار است و از چهر دیو.اسدی.
( اسم ) خداوند کشور پادشاه.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 خدیو عقل را کشور گرفتند امیر صبر را لشکر شکستند
💡 خدیو کشور را دی بهاء دولت و دین توئی که ابر کفت لؤلؤ خوشاب دهد
💡 زیر قلم توست حزین کشور معنی این نقش ندارند خدیوان به نگینها
💡 چو ملک پارس اگر باشدش دو صد کشور عطیّهایست ز گیهان خدیو ایرانش