پیوسته دامان
لغت نامه دهخدا
پیوسته دامان. [ پ َ / پ ِ وَ ت َ / ت ِ ] ( ص مرکب ) متصل دامان. متصل الذیل:
نور است بخت روشنش سردرگریبان تنش
چون سایه اندر دامنش پیوسته دامان باد هم.خاقانی.
فرهنگ فارسی
( صفت )متصل دامان متصل الذیل: نورست بخت رو شنش سر در گریبان تنش چون سایه اندر دامنش پیوسته دامان بادهم. ( خاقانی )
جمله سازی با پیوسته دامان
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 پای پیچیده است در دامان تسلیم و رضا بر سر گنج است ازان پیوسته صائب پای کوه
💡 آن کودک کوچک در میان جمعیت شلوغ بازار، پیوسته دامان مادرش را گرفته بود تا مبادا در میان هیاهوی مردم گم شود و تنها بماند.
💡 در اشعار کلاسیک فارسی، اغلب شخصیتهای عاشق، خود را پیوسته دامان معشوق میبینند و با تمام وجود به دنبال رسیدن به وصال او هستند.
💡 او که از شدت ترس و اضطراب لرزیده بود، پیوسته دامان دوست قدیمی خود را گرفته بود و از او میخواست که هرگز او را تنها نگذارد.